محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1543

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از عربان رومى به دو گفت : « اى خالد روميان جمعى بسيارند ، دويست هزار يا بيشتر ، اگر مىخواهى بجاى خود بازگرد . » خالد گفت : « مرا از روميان مىترسانى به خدا دلم مىخواهد اسب كهرم از لنگى شفا يابد و روميان دو برابر باشند » و خدا روميان را به دست وى هزيمت كرد . ارطاة بن جهيش گويد : به روز جنگ يرموك خالد گفت : « ستايش خدا را كه مرگ ابو بكر كه او را از عمر بيشتر دوست داشتم به ارادهء وى بود و ستايش خدا را كه عمر را كه وى را دشمن داشتم به خلافت رسانيد و مرا دوستدار او كرد . » عمرو بن ميمون گويد : هرقل پيش از هزيمت خالد بن سعيد به زيارت بيت - المقدس رفته بود و هنگامى كه آنجا بود خبر آمد كه سپاهيان عرب نزديك مىشوند و روميان را فراهم آورد و گفت : « راى صواب به نزد من اينست كه با اين قوم جنگ مكنيد و با آنها صلح كنيد ، به خدا اگر يك نيمه حاصل شام را به آنها دهيد و يك نيمه را بگيريد و جبال روم به دست شما بماند بهتر از آنست كه شام را از شما بگيرند و در جبال روم شريكتان شوند » ، اما برادر او بغريد و دامادش بغريد و همه اطرافيان وى پراكنده شدند . و چون ديد كه اطاعت او نمىكنند و سخنش را رد مىكنند برادر خويش را بفرستاد و سالاران معين كرد و در مقابل هر سپاه مسلمانان سپاهى فرستاد و چون مسلمانان فراهم آمدند به سپاه خويش گفت كه در جايى وسيع و استوار فرود آيند و آنها در واقوصه اردو زدند هرقل برفت و در حمص مقر گرفت و چون خبر يافت كه خالد به سوى آمده و مردم آنجا را تار و مار كرده و اموالشان را غنيمت گرفته و سوى بصرى رفته و آنجا را گشوده و غذراء را نيز به غارت داده به نديمان خويش گفت : « مگر به شما نگفتم با اين قوم جنگ مكنيد كه با آنها بر نمىآييد كه دينشان تازه است و آنها را نيرو مىدهد و كس با آنها مقابله نمىتواند كرد ، تا دينشان كهنه شود . »